می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

گر چه می دانم نمی آیی ولی هردم ز شوق/سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم

پروانه ز من، شمع زمن، گل ز من آموخت/افروختن و سوختن و جامه دریدن

در پناه سایه ی خود هم مگو اسرار خویش/کاین به ظاهر دوست هم در شب تو را همراه نیست

باران دو صد ساله فرو ننشاند/این گرد بلا را که تو افروخته ای

از انتظار دیده ی یعقوب شد سپید/هیچ آفریده چشم به را کسی مباد

گنه به ارث رسیده از پدر ما را/خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست

روزی فرزند گردد هر چه می کارد پدر/ما چو گندم سینه چاک از انفعال آدمیم

خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست/یوسف ما را که از زندان برون می آورد

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق/یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد/که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

کفر است در طریقت ما کینه داشتن/آیین ماست سینه چو آیینه داشتن

گر نسیم سحر از زلف تو بویی آرد/جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم

شاخ گل را از سراپا چهره تنها نازک است/نازک اندامی که من دارم سراپا نازک است

اگر در خواب بیهوشی نباشد گوشها صائب/به حرفی می توان تقریر کرد داستانی

من آن روزی که چون شبنم عزیز آن چمن بودم/تو ای باد سحر گاهی کجا در بوستان بودی

نه از مسجد فتوحی شد نه از میخانه امدادی/به هر جانب که رفتم پای امیدم به سنگ آمد

ضیافتی که در آن توانگران باشند/شکنجه ای است فقیران بی بضاعت را

یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ/ای به همت از زلیخا کمتران غیرت کنید

چه سود از این که چو یوسف عزیز خواهم شد/مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام

بهوش باش دلی را به سهو نخراشی/به ناخنی که توانی گره گشایی کرد

کسانی که بد را پسندیده اند/ندانم ز خوبی چه بد دیده اند

عذر زندانی بی جرم چه خواهد گفتن/چون زلیخا نگهش جانب یعقوب اقتد

کنعان ز آب دیده ی یعقوب شد خراب/ابر سپید این همه باران نداشته است

از جور روزگار نداریم شکوه ای/این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم

ععشق را در کشور ما آبروی دیگر است/یوسف اینجا بر سر راه زلیخا می رود

غربت نپسندید که افتید به زندان/بیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهی دستی/توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

بیماری آن نرگس خونخوار مرا کشت/این ظالم مظلوم نما را چه کند کس

خود را شکفته دار به هر حالتی که هست/خونی که میخوری به دل روزگار کن

دیده از اشک و دل از داغ و لب از آه پر است/عشق در هر گذری رنگ دگر می ریزد

یک تن از خوبان گندمگون نصیب ما نشد/ما سیه بختان مگر فرزند آدم نیستیم

بال پروانه اگر پاس ادب را می داشت/شمع پیراهن فانوس چرا می پوشید

هر که را بر خاک بنشانی به خاکت می کشد/شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد

شکست شیشه ی دل را مگو صدایی نیست/که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

دیدن پا بهتر است از بال و پر طاووس را/عیب خود را در نظر بیش از هنر داریم ما

مگر کند عرق شرم پاک نامه ی ما/وگر نه کیست که از عهده ی حساب برآید

شکایت از ستم چرخ ناجوانمردی است/که گوشمالی پدر خیر خواهی پسر است

سبزه در دست و پای افتاده است/خار بالا نشین دیوار است

آنچه از خون جگر در کاسه ی من چرخ کرد/جمع گر میکردمش میخانه ای می داشتم

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است/که روی مردم دنیا دوباره باید دید

ای زلف یار سخت پریشان در همی/دست بریده ی که ترا شانه می کند

تو اهل صحبت دل نیستی چه می دانی/که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد

بر شاخ سرو تکیه چو قمری چرا کنم/نتئان به دوش مردم آزاده بار شد

از آن سرو از درختان سرافرازی بیشتر دارد/که با دست تهی صد بینئا را زیر سر دارد

طعنه ی بی حاصلی بر سرو ای قمری مزن/برگ سبزی ارمغان مردم موزون بس است

از عزیزان هیچ کس خوابی برای من ندید/گر چه عمری شد چون یوسف به زندان مانده ام

مریز آبروی خود برای نان کاین آب/چو رفت نوبت دیگر به جو نمی آید

بر دانه ی ناپخته دویدیم چو آدم/ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم

هر کسی گویند دارد نوبتی در آسیاب/آسمان چون نوبت ما را فراموش کرده است

به غیر آه نداریم در جگر چیزی/متاع خانه ی ما چون کمان همین تیر است

به هیچ حیله در آغوش من نمی آیی/مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند

ندهند فرصت گفتار به محتاج کریم/گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است

از گلوی خود ربودن وقت حاجت همت است/ور نه هر کس وقت سیری پیش سگ نان افکند

خرمنی در دامن صحرای محشر سبز کرد/هر که مشت دانه ای در رهگذار مور ریخت

به این شوقی که من در کعبه ی مقصود رو دارم/دلی از سنگ می باید که گردد سنگ راه من

تا خیال گریه کردم یار رفت/این غزال از بوی خون رم می کند

از باغ رفتنم نه ز بیمهری گل است/چندان دماغ نیست که با گل به سر کنم

مرد مصاف در همه جا یافت می شود/در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام

در آن گلشن که دارد جلوه ی طاووس هر زاغی/همان بهتر که زیر بال و پر باشد سر بلبل

آنقدر همرهی از طالع خود می خواهم/که پر از بوسه کنم چاه زنخدان تو را

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است/که اگر باز ستانند دو چندان گردد

صد بوسه از لب تو لب جام میگرفت/یک بوسه قسمت لب این نصیب نشد

نه بوسه ای نه شکر خندی نه دشنامی/به هیچ وجه مرا روزی از دهان تو نیست

عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است/حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

گر چه بیماری من روی به بهبود نهاد/دردم این است که از یاد مسیحا رفتم

ندارد چشم احسان از خسیسان همت قانع/محال است استخوان را از دهان سگ، هما گیرد

مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید من/که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد

پرواز من به بال و پر توست زینهار/مشکن مرا که میشکنی بال خویش را

نه میآیی، نه میخوایی، نه میجویی، نه میپرسی/چرا از آشنایان کس این قدر بیخبر باشد

چون آفتاب اگر سر ما بگذرد ز چرخ/افتادگی برون نرود از سرشت ما

خاکساری نه بنایی است که ویران گردد/سیل ها عاجز کوتاهی این دیوارند

بس که سودا کرده عالم را سیه در چشم من/می کند هر کرم شب تابی به من ناز چرا

جز چشم سیاه تو که جان هاست فدایش/بیمار ندیم که توان مرد برایش

من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی/بلای چشم کبود تو آسمانی بود

گاه در خواب و گهی مست و گهی مخمور است/چشم پرکار تو کی حال مرا می داند

در مقام حرف مهر خاموشی بر لب زدن/تیر را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است

می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب/به خرابات نه از بهر نماز آمده ای

ما از این هستی ده روز به تنگ آمده ایم/وای بر خضر که زندانی عمر ابد است

غافل مشو ز پای دل بی قرار من/کاین مرغ پر شکسته قفس ها شکسته است

جز در دوست که بیداری دل می بخشد/تکیه بر هر چه کنم باعث خواب است مرا

هر که آن لب های میگون را تماشا می کند/چشم می پوشد ز حیرانی دهن وا می کند

هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی/تو ترک صفت کن که از این به صفتی نیست

رحم کن بر دل بی طاقت ما ای قاصد/ناامیدی خبری نیست که به یکبار آری

زبان شکسته تر از قلمم نمی دانم/که درد خود به کدامین قلم کنم تقریر

شیطان! راه ما نشود گندم بهشت/ما را بس است نان جوین دیار خوبش

همین بس است شاهد یکرنگی معشوق با عاشق/که بلبل عاشقست و گل گریبان پاره می سازد

ای عندلیب نالان دم در گلوه گره زن/گوش گل است نازک تاب فغان ندارد

محمل لیلی از این بادیه چون برق گذشت/همچنان گردن آهو به تماشاست بلند

ای پریچهره ی من چند نشینی به کسان/دامن چون تو گلی حیف که گیرند خسان

تا به کی دل به پری خانه ی ایام نهی/همچو اطفال که الواح مصور گیرند

می روم از کویت اما خون خود را می خورم/گر ز من باور نداری از پریشانی بپرس

ای که مهمانم به آبی بوده ای روزی به سهو/خانه آبادم مخوان حال خرابم دیده ای

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان/ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

آب این قوم ننوشیده به هر کس نگرم/بر منش منت حق نمکی یا آبی است

هیچ کس حق نمک چون من نمی دارد نگاه/داده ام حاصل اگر در شوره زار افتاده ام

حقا که منم چو حلقه بر در/آهم شده حلقه حلقه بر در

کافر و کفر، مسلمان و نماز، من و عشق/هر کسی را که تو بینی بر سر دین خود است

جفای چرخ نه امروز می رود بر من/به ما عداوت دیرینه در میان دارد

به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام/دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید

اذنم بده که زلف ترا آورم به دست/ای بی وفا مگر من ز شانه کمترم

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ به دو قسمت میهه شناسی و قسمتی که مطالبی برای استفاده دوستان و البته خطاب به بعضی از آنها نوشته میشه تقسیم میشه(لطفا هر اطلاعاتی که در مورد میهه دارید در قسمت نظرات بنویسید)

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM